تبليغاتX
سـلام ... خــداحــافظ

سـلام ... خــداحــافظ

تمام زندگی من رو اون 3 نقطه جا شد


با خودم فکر کردم یه شیفت +8  مگه چی ازم کم میکنه تازه دل یه آدم رو هم شاد کردم.اصلا شما بگید ۱۰ تا اگه این کار دل کسی رو شاد میکنه من از خدامه.

داشتم کتاب میخوندم.رسیدم به زندگی نامه منصور حلاج.به خاطر اینکه تو خیابون راه افتاد و گفت انا الحق محکومش کردن.دمش گرم چه آدم باحالی بوده.یه یارو روز اعدام از میپرسه عشق چیه؟حلاج میگه امروز بینی و فردا و پس فردا.اون روز کشتنش روز دوم سوزوندنش روز سوم خاکسترش رو پخش کردن.این یعنی عشق

چرا پسرا تو ۹۰ درصد اول پا جلو میزارن؟ نه اصلا بزار اینجوری بگم دخترا خیلی کم پیش قدم میشن چرا؟

کجای راه بودم

                                 هان از آنجا که پاهایم نمیخواستند بروند

اما این پاها مرا نمیبردند که اگر اینطور بود برای رسیدن قدمی کافی بود

دلم شاید چیز دیگری میدید

شاید آن دورها بعد از غروب او مرا میخواهد

و باز هم میروم اما نمیخواهم

                                شاید و شاید

                                         دلم تنها طلوع میخواست

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 10:11 AM توسط ممد آبادانی |


نامه ای از آلبرت انیشتین
وی در این نامه از مسائلی همچون ایمان به خدا و عقاید دین یهود مطالبی را بیان کرده است.

انیشتین در این نامه ایمان به خداوند را "خرافات بچگانه" خوانده و ابراز داشته است یهودیان بر خلف تصورشان به هیچ وجه قوم برتر نیستند.

پیش از این هم آرای انیشتین درباره دین بحثهایی برانگیخته بود چراکه نظرات وی دراین باره مبهم و نامعلوم بود.

این نامه که تاریخ فوریه 1954 را دارد و در پاسخ به فیلسوفی به نام "اریک گوتکید" نوشته شده استت نظر دینی انیشتین را آشکار ساخته است. انیشتین می نویسد"کتاب مقدس، مجموعه ایست از خرافات بدوی و بی نهایت بچگانه .

این فیزیکدان آلمانی که خود به قوم یهود منتسب است، همچنین در این نامه نوشته است" دین یهود تجسم خرافات کودکانه است. من چیزی در قوم یهود نمی بینم که آنها را بر دیگران برتری بخشده باشد".

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 11:17 PM توسط ممد آبادانی |


اول که فائزه خوب شد

دوم اینکه یه روز یه پسری بود که خیلی عاشق یه دختری بود.اما یه روز یه آدم ... به اون دختر گفت که پسره با یه دختر دیگه بوده غافل از اینکه اون پسر تمام احساسش به دختره بود.دختره هم ترکش میکنه اما با نفرت زیاد. پسر خیلی ناراحت میشه تا اندازه ای که امروز حتی تو چشاش روح پاره پاره شدش رو دیدم.

سوم آبادان ماشالا دخترا دیگه دارن از در و دیوار بالا میرن.قبلا به ازای هر ۵ نر یه ماره رو میدیدی الان به ازای هر ۵ ماده نر رو میبینی.

چهارم اینکه فاضل یه چیزی داره که من خیلی دوسش دارم

پنجم من خیلی بدبختم که نتونستم به دوستم کمک کنم. حالم از خودم به هم خورد

پ.ن۱:فقط پاش شکسته

پ.ن۲: خیلی حرفا بود که میدونستم و دلم میخواست ازشون بنویسم اما گفتم ناراحت میشن- مخاطبام : پسره <م> دختره <ز>

پ.ن۳:خدا بده برکت

پ.ن۴:یکی از رفیقام تو سالن بیلیارد

پ.ن۵:منو ببخش اما نمیتونم درباره چیزی که تجربه نکردم نظر بدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 11:52 PM توسط ممد آبادانی |


پیشنهاد میکنم بخون.ضرر نمیکنی

‌هاروکي موراکامي

haruki-morakami



صبح زيباي آوريل
در يکي از فرعي ‌هاي تنگِ
منطقه شيکِ ‌هاراجوکوِ توکيو
از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد مي‌شوم.
راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد. لباس‌هايش ابداً استثنائي نيستند. از خواب بيدار شده و مو‌هاي پشت سرش تاخورده است. جوان هم نيست (بايد سي ساله باشد. دختر دختر هم نيست). با اين وجود از پنجاه ياردي مي‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ايده‌ال من است. لحظه‌اي که مي‌بينمش، قلبم از سينه‌ام بيرون مي‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تيپ محبوب خود شما مي‌تواند دختري باشد که قوزک پا‌هايش، ظريف است يا چشمانش درشت و يا انگشتانش کشيده است. يا اين‌که بي‌جهت مجذوب دختري مي‌شويد که وقتش را سر غذا تلف مي‌کند. تيپ بعضي دختر‌ها هم با سليقه من جور درمي‌آيد. گاهي توي رستوران به خودم مي‌آيم و مي‌بينم خيره دختري شد‌ه‌ام که پشت ميز بغلي نشسته چون شکل بيني‌اش را دوست دارم.
اما هيچکس نمي‌تواند بگويد دختر صددرصد ايده‌الش کاملاً عين تيپي درمي‌آيد که از قبل در تصوراتش داشته. با اين‌که من به بيني توجه خاصي دارم اما شکل بيني اين دختر يادم نمي‌آيد. حتي نمي‌دانم بيني داشت يا نه. تنها چيزي که با اطمينان يادم مي‌آيد اين است که زيبايي خاصي نداشت. عجيب است. به يکي مي‌گويم:"ديروز توي خيابان از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد شدم."
مي‌پرسد:"جدي؟ خوشگل بود؟"
"نمي‌شه گفت."
"پس تيپ محبوبت بوده."
"نمي‌دونم، اصلاً هيچي درباره اش يادم نيست. نه شکل چشاش نه اندازه سينه‌‌هاش."
"عجيبه."
"درسته. عجيبه."
حوصله‌اش سررفته. مي‌گويد: "خوب بهرحال، چيکار کردي؟ رفتي با‌هاش حرف زدي؟ دنبالش راه افتادي؟"
"نه. فقط تو خيابون از کنارش رد شدم."
اون داره از شرق به طرف غرب مي‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زيباي آوريل است.
کاش مي‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نيم ساعت کفايت مي‌کرد. فقط مي‌خواستم از خودش بگويد. من هم از خودم مي‌گفتم. خيلي دوست داشتم پيچيدگي‌‌هاي تقديرمان را برايش توضيح بدهم که صبح‌گاه زيباي آوريل 1981 به گذشتن ما از کنار هم در يکي ازخيابان‌‌هاي فرعي ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتي قديمي‌که به هنگام برقراري صلح جهاني ساخته شد1، برخورد ما بايد مملو از مکتومات مهيج باشد.
مي‌توانستيم بعد از پياده روي، جائي نا‌هار بخوريم. شايد به تماشاي يکي از فيلم‌هاي وودي آلن مي‌رفتيم، در بار هتلي کوکتيل مي‌نوشيديم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب مي‌کشاند.
شانس بهم روکرده است.
حالا فاصله مان از پانزده يارد کمتر شده است.
چه‌طوري بهش نزديک شوم؟ چه بگويم؟
"صبح بخير دخترخانوم، فکر مي‌کنين بتونين نيم ساعت از وقتتون رو صرف يه مکالمه کوتاه بکنين؟"
مسخره است. شبيه دلال‌‌هاي بيمه مي‌شوم.
"ببخشيد، مي‌دونين اين دوروبرا خشکشويي شبانه روزي پيدا مي‌شه يا نه؟"
نه اين هم مسخره است. هيچ رخت چرکي هم همراهم نيست. به خرجش نمي‌رود.
شايد اگر حقيقت محض را بگويم کارسازتر باشد. "صبح بخير، شما دختر صددرصدايده‌ال من هستيد." نه باورش نمي‌شود. اگر هم باور کند، شايد دلش نخواهد با من حرف بزند. شايد بگويد: متأسفم، من دختر صددرصد ايده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ايده‌ال من نيستيد. شايد همين‌طور شود. و اگر توي همچين موقعيتي قرار بگيرم، خرد مي‌شوم و هرگز از اين ضربه بهبود نمي‌يابم. من سي ودو سال دارم و پيري که مي‌گويند يعني همين.
جلوي يک گل‌فروشي از کنار هم رد مي‌شويم. توده کوچکي از هواي گرم به پوستم مي‌خورد. آسفالت خيابان مرطوب است و عطر گل‌هاي رز به مشامم مي‌رسد. نمي‌توانم خودم را راضي به صحبت با او کنم. پليور سفيدي به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفيدي را حلقه کرده که فقط يک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است براي کسي نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن اين نامه کرده. شايد تمام راز‌هايش توي اين پاکت باشد. چند قدم ديگر جلو مي‌روم و وقتي برمي‌گردم: بين جمعيت گم شده است.
البته حالا خوب مي‌دانم چه بايد مي‌گفتم. مي‌توانستم سخنراني دورودرازي بکنم. شايد آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بياورم. هيچکدام از ايده‌‌هايي که به ذهن من خطور مي‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمي‌آيند.
اوه، خيلي خوب، مي‌توانستم اين طوري شروع کنم:"روزي....روزگاري" و اين طوري تمامش کنم:"داستان غم انگيزي بود، نه؟"
روزي روزگاري، دختر و پسري زندگي مي‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تيپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌هاي معمولي و دختر تن‌هاي معموليي بودند، مثل بقيه مردم. اما قلباً باور داشتند که جايي روي کره زمين، دختر صددرصد ايده‌ال و پسر صددرصد ايده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه اي که واقعاً اتفاق افتاد.
روزي در گوشه اي از يک خيابان به هم برخوردند.
پسر گفت: "شگفت انگيزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شايد باورت نشه اما تو دخترصددرصد ايده‌ال من هستي." و دختر هم گفت:"و تو هم پسرصددرصد ايده‌ال من. عيناً همون طوري هستي که تصور مي‌کردم. انگار دارم خواب مي‌بينم."
روي نيمکتي در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌هاي متمادي داستان زندگي خود را براي همديگر تعريف کردند. ديگر تن‌ها نبودند. نيمه صددرصد ايده‌ال خود را يافته بودند و نيمه صددرصد ايده‌الشان نيز آن‌‌ها را يافته بود. چقدر عالي است که نيمه صددرصد ايده‌ال خود را بيابي و نيمه صددرصد ايده‌الت نيز تو را بيابد. اين يک معجزه بود. معجزه هستي.
اما همين‌طور که نشسته بودند و صحبت مي‌کردند، تاروپود بسيار ريز شک در قلب‌هايشان ريشه مي‌دواند: طبيعيه که رويا‌هاي آدم به همين سادگي به حقيقت بپيوندند؟ به اين ترتيب وقتي سکوتي زودگذر بينشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:"بيا خودمونو محک بزنيم.. فقط يه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقاي صددرصدايده‌ال هم باشيم، يه روزي يه جايي بي بروبرگرد همديگه رو مي‌بينيم. و وقتي اين اتفاق افتاد و مطمئن شديم عاشقاي صددرصد ايده‌ال هم هستيم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج مي‌کنيم".
دختره گفت:"درسته، دقيقاً بايد همين کارو بکنيم."
اين طوري بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.
اما آزمايشي که رويش توافق کردند، هيچ لزومي‌نداشت. نبايد زيربارش مي‌رفتند بخاطر اين‌که واقعاً عاشقان صددرصد ايده‌ال هم بودند و ملاقاتشان يک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند اين را بفهمند. امواج سرد و لاقيد تقدير، جبارانه آن‌‌ها را به پيش بردند.
زمستان روزي، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزاي وحشتناک فصلي شدند و بعد از هفته ‌ها سرگرداني بين مرگ و زندگي، خاطرات تمامي‌سال‌هاي گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتي بيدار شدند، سرشان مثل قللک دي.اچ لورنس کودک، خالي خالي بود.
با اين وجود آن دو آدم‌هاي باهوش و مصممي‌بودند و با تلاش‌هاي بي‌امان توانستند بارديگر علم و شعوري را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندي کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌اي شدند که مي‌توانستند مسيرشان را از يک خط مترو به خط ديگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌اي سفارشي بفرستند. در واقع، حتي عشق را دوباره تجربه کردند. عشقي با ميزان هفتادوپنج يا حتي هشتادوپنج درصد را.
زمان با سرعتي سرسام آور گذشت و خيلي زود پسر سي و دو ساله شد و دختر سي ساله.
يک روز صبح زيباي آوريل، در جستجوي فنجاني قهوه براي آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق مي‌رفت، و در همين اثنا، دختر براي ارسال نامه اي سفارشي از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خيابان فرعي و تنگ محله ‌هاراجوکوي توکيو بودند. وسط‌هاي خيابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌اي کوتاه، سوسوي خفيفي از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابيدن گرفت. تلاطمي‌در سينه ‌هاي هر دو افتاد. و فهميدند که:
اون دخترصددرصد ايده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ايده‌ال منه.
اما تابش خاطراتشان بي‌رمق بود و افکارشان وضوح چ‌هارده سال قبل را نداشت. بي‌هيچ کلمه اي از کنار هم رد شدند و براي هميشه بين جمعيت گم و گور شدند.
داستان غم انگيزي بود، نه؟
همينه، بايد همينارو بهش مي‌گفتم.

 

این مطلب خیلی خیلی خیلی واسم زیبا و شبیه زندگی خودم بود.دوسش دارم

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 7:29 AM توسط ممد آبادانی |


سلام

فائزه تصادف کرده.دعا کنین براش.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 4:22 AM توسط ممد آبادانی |